وقتی خلبان اعلام می کند تا لحظاتی دیگر در فرودگاه امام خمینی بر زمین خواهیم نشست ، قلبم به یکباره به تپش می افتد و احساس وصف ناپذیری سراسر وجودم را فرا می گیرد ، بعد از ۱۶۶ روز گذران روزگار در نیجریه و چندین روز سفر پر مشقت ، احساس سبکی دارم ،
یاد روز چهارشبه (۴ دی )می افتم در فرودگاه داخلی شهر ابوجا که منتظر رسیدن هواپیمای شرکت ویرجین از شهر کانو بودیم. اما به دلیل شدت گرفتن هارماتان( غبار شن غرب آفریقا ) و عدم امکان پرواز هواپیما از شهر کانو به ابوجا ، در یه وضعیت بلاتکلیفی بسر می بردیم . نگرانی عمده من هم از بابت از دست دادن پرواز هواپیمایی امارات از لاگوس به دوبی بود . سایر خطوط هوایی داخلی نیجریه هم برای اون ساعت پرواز نداشتند و خیلی هم اطمینانی به امنیت اوانا نبود . از اونجایی که در نیجریه همه درها با دادن مختصر پولی باز می شود ، دو هزار نایرا کف دست مامور فروش بلیط گذاشتن همانا و در عرض سه دقیقه (بدون اغراق ) جلوس بر صندلی هواپیما همان. با هزار سلام و صلوات و آیه الکرسی مسیر یکساعته تا لاگوس را طی کردیم و با عجله از فرودگاه داخلی لاگوس به سمت فرودگاه بین المللی رفتم اما متاسفانه امکان گرفتن کارت پرواز دیگه وجود نداشت ، خستگی اینهمه تلاش بر تنم موند . این روزها هم بخاطر نزدیکی به آخر سال میلادی و ایام تعطیلات کریسمس وضعیت پروازها خیلی خراب هست . چاره ای جز رفتن به دفتر امارات نداشتم اما خیلی امیدی برای فردا (۵ شنبه ۵ دی) وجود نداره. من که معمولا کم از کوره در میرم تمام خشم و عصبانیتم را بر سر راننده ای که قرار بود در فرودگاه داخلی منتظرم باشه و نیومده بود، خالی کردم ، اون هم طفلی چیزی نگفت و بهانه هایی را سر هم کرد .
صبح ساعت ۹ با یونس همون راننده دیروزی می ائیم فرودگاه ، پشت در دفتر امارات ، مسافرهایی زیادی به صف ایستادند از جمله چند نفری که دیروز اونا هم همسفر من بودند ، بازار پارتی بازی و رد و بدل کردن پول به راه هست. یونس را بهمراه لاشه بلیط و چندهزار نایرا (زیرمیزی) فرستادم داخل ،موقع برگشتن قیافه اش خیلی ناامیدانه بود و با زبان بی زبانی گفت باید تا ساعت ۳ صبر کنیم فعلن تو لیست انتظار هستید . دلم می خواست بهر صورتی که شده از اینجا بروم ، تصور اینکه شاید مجبور بشم چند روزی بیشتر بمونم تا بلیط گیرم بیاد برام وحشتناک بود ، چند ساعت گذروندن تو فرودگاه خرابه لاگوس خودش مصیبت دیگری بود که دچارش شده بودم .
ساعت ۳ یعنی یک ساعت مانده به زمان پرواز ، نوبت تکلیف وضعیت اونایی هست که تو لیست انتظار هستن اما باز همون آش هست و همون کاسه، زمان داره از دست میره و من دستم خالی است ،اینجا دیگه چند هزار نایرا کارگشا نیست ، مامور گیت را زدم کنار و رفتم سراغ گیشه و و با سر هم کردن چند تا راست و دروغ که من فردا بایستی تو یه کنفرانس شرکت کنم و ..... و دادن مقداری پول کارت پرواز را بهر نحوی که بود گرفتم ، وقتی داشتم از گیت بازرسی رد می شدم چهره فتوحانه ای داشتم ، وقتی هواپیما از زمین کنده شد ، بعد دو روز یه نفس راحتی کشیدم و خوشحال از اینکه بالاخره تونستم از آفریقا و نیجریه رهایی پیدا کنم .
شوق وصف ناپذیری دارم ، حال و هوای تنفس در فضای ایران حس عجیبی داره ، دلم میخاد بر خاک وطنم سجده کنم و جای جایش را ببوسم ، ....................
انشاء الله اگر عمری باقی باشد ، شنبه پای بر خاک وطن خواهم نهاد
بهر صورت ............... خداحافظ نیجریه و بس.
این روزها ، آب و هوای اینجا همچنان گرم است . تصاویر اینترنتی از برف سبک امروز در تهران ، حسرت زیادی را بر دلم گذاشت. در این 5 ماهه اقامت در نیجریه ، علیرغم بارش باران در ماه های اول سفر ولی همچنان هوا شرجی و گرم بود و در این دوماه گذشته هم هوای خشک و گرم امان از ما بریده است .
این روزها ، شهر تحت تاثیر غبارهای ناشی از باد هارماتان Harmattan قرار دارد . منشاء این باد ، منطقه غرب آفریقاست . در این فصل اینگونه بادها از روی صحرا عبور می کنند،گرد و غبار و شن را بلند کرده ، با خود به سواحل غربی افریقا ،تا سواحل خلیج گینه می برند .این غبار و شن باعث غبار آلودگی هوا در این نواحی می شود.
برخی از ساختمانها و مناظری که قبل از این بوضوح از دوردست قابل رویت بود ، اما الان غبارهای شن باد هارماتان مانع از دیدن آنها می شود . اوج هارماتان دو سه هفته آینده است که شدت بیشتری دارد و در عمل چشم و گوش و حلق را اذیت خواهد کرد. بهرحال ، داستان سفر ما قبل از شدت گرفتن این باد به پایان خواهد رسید و از گرمای 35 درجه نیجریه وارد سرمای سخت ایران خواهم شد . نیجریه در واقع از فصل پاییز و زمستان محروم است برخلاف کشور عزیزمان که نه تنها چهار فصل هست بلکه شما در یک دوره زمانی واحد ، بعضا شاهد چهار فصل متنوع در مناطق جغرافیایی مختلف ایران هستیم .
در تاکسی و در مناسبت های مختلف با کنجکاوی از مردم نیجریه در خصوص علاقمندی آنها به موضوعات مختلف که سوال می کردم بخش عظیمی از آنها فصل هارماتان را دوست ندارند . شاید بتوان به تعبیری گفت وزش باد هارماتان و پخش شدن غبارهای ناشی از آن ، هرچند باعث می شود تا برای یک دوره کوتاهی ، مردم از سختی ها و مشقتهای گرمای هوا نجات پیدا کنند و سرمای اندک هوا وجودشان را قلقلک بدهد اما احساس می کنند در این وضعیت ، چهره زشت فقر و مشکلات اجتماعی در زیر این غبار گم شده و مردم به فراموشی سپرده می شوند .
این روزها هم که کشورمان دچار مشکلات اقتصادی و معیشتی ، بی اخلاقی های سیاسی ، معضلات اجتماعی ، تشدید گسست میان مردم و حکومت ، منازعات حزبی و جناحی متاثر از آغاز دور جدید رقابت انتخاباتی برای سال آینده شده است و سیر ناامیدی و دلزدگی ، جامعه را در بر گرفته است ، احساس می شود یک هارماتان اخلاقی و سیاسی فضای جامعه را تحت تاثیر خود قرار داده و شراب تلخی و زشتی را به کام بسیاری فرو ریخته که امید می رود هر چه زودتر از این فضای خسته کننده خارج شویم .
بعد ازچند روز که فرصت نوشتن پیدا نکرده بودم ، سراغ دفتر زرشکی رنگی که در این چند ماهه ، میهمان دلنوشته ها ، خاطرات و برداشتهای من از این غربت نشینی بود را گرفتم ، گویا آب شده بود ، دو ساعتی را با خودم درگیر بودم هرجا را که به فکرم می رسید چک کردم ، اما خبری نشد که نشد. خیلی پکر شدم ، مهمترین یادگاری ام از این سفر را از دست داده بودم ، الان که دارم می نویسم دو روزی از این ماجرا می گذرد و انیس شبهای من با من نیست.
نمی دانم شاید خواست خداوند همین بوده ، آخه خیلی بهش وابسته شده بودم ، هرچند احساس و حرف دل ، گنجینه ای است نایاب و از دست نرفتنی .
این سومین دفتر ارزشمندی است که در این 20 سال گذشته به راحتی از دست می دهم . دفترهایی به ترتیب به رنگ قهوه ای ، طوسی و زرشکی که هریک از آنها مربوط به یک دوره خاصی از زندگی ام بودند و در جای خود ، هر کدامشان بخشی از وجودم محسوب می شدند.
دفتر قهوه ای
مربوط به خاطرات دوماهه حضور در بخش مجروحین شیمیایی بیمارستان لبافی نژاد در سال 67 مقارن با 16 سالگی ام بود که هرچند گم شده است اما تک تک لحظه هایش در خاطرم ثبت و ماندگار هست. روزهای بودن با دوستان و مردان سترگی که سمبل مردانگی ، ایثار، صبر و مقاومت و صفای دل بودند. روزها و شبهای آمیخته از تلخی و شیرینی های خاص خود که یاد تک تک آنها همچنان در جان و وجودم به یادگار مانده است ، عزیزانی مانند شهید عادل زاده ، کریمی ، ملاهویزه ، رحیم پور و همچنین جانباز شیمیایی از معاودین عراقی و ....
دفتر طوسی
این دفتر برام خیلی عزیز بود ، دفتری برای ثبت دلنوشته های رد و بدل شده میان من و همسفرم در ماههای آغازین همسفری ، دفتری که در هر وعده دیدار دست به دست می گشت و آن هم هنوز که هنوز هست هیچکداممان نمی دانیم چه اتفاقی بر سرش آمد ، شاید هم جورایی گمیده شد .
دفتر زرشکی :
بگونه ای همدم و رفقیم بود که سنگینی قلم را بر وجودش تحمل می کرد و مرا به نوشتن نیز تشویق ، بخشی را به خاطرات سفر و برداشت های روزانه از جامعه پیچیده نیجریه ، بخشی نیز مختص موجزگویی هایی با عنوان روزنوشت های تک سطری و بخشی نیز از جنس یادداشتهایی بود که در ماههای آغازین تولد دخترم برایش می نوشتم .
فعلن دفتر جدیدی نخواهم گشود اما اینکه دفتر بعدی کی و به چه رنگی خواهد بود ، با اویی است که به دلهای ما آگاه هست .
اینقدر از همزیستی مردم نیجریه و تساهل و تسامح دینی و مذهبی در این کشور گفتیم که آخرش هم چشمشون زدیم. این چند روزه گذشته اوضاع و احوال شهر جاس (JOS ) در شمال نیجریه حسابی بحرانی بود و نزاع میان مسلمانان و مسیحیان این شهر چیزی در حدود 500 کشته و صدها زخمی برجای گذاشت و امروز آتش این اختلاف و درگیری که با به آتش کشیدن شدن مغازه ها ، منازل مسکونی و خودورها ادامه یافته بود فروکش نمود.

شهر جاس در ایالت پلاتو که یک مرکز توریستی و فرهنگی محسوب می شه ، واقع شده است. اکثریت (70 درصد) جمعیت این ایالت را مسیحیان تشکیل می دهند اما در شهر جاس معادله کاملا بر عکس هست ، بیش از 70 درصد از جمعیت 7/1 میلیون نفری این شهر ، مسلمان هستند. این شهر اقلیت شیعه بالغ بر ۱۰۰ هزار نفر هم دارد که بخاطر ترس از سنی مذهب ها هیچگاه اظهار به شیعه بودن نمی کنند.
5 شنبه گذشته انتخابات برای تعیین دولت محلی این شهر برگزار گردید و دو کاندید یکی از حزب حاکم (PDP) که مسیحی بوده و یکی هم از حزب دوم این کشور یعنی ANPP که مسلمان بوده با هم در این انتخابات رقابت داشتند . باتوجه به اینکه اکثریت جمعیت این شهر مسلمان بوده و طبیعتا کاندیدای مورد حمایت آنها نیز طرفداران زیادی داشته انتظار مسلمانان این بود که کاندیدای آنها برنده خواهد شد .
اما اعلام نتایج انتخابات به نفع نامزد مسیحیان و تائید آن از سوی کمیته ملی انتخابات ، آب سردی به روی جمعیت مسلمان این شهر بود که از روز جمعه اعتراضات خود را شروع کردند . اعتراضات جامعه مسلمانان با تقابل گروه مسیحیان روبرو شد که حمایت دولت و پلیس را پشتوانه خود می دانستند. پلیس محلی که طبیعتا در خدمت دولت ایالت پلاتو هست به روی مردم شلیک کرد و تعداد بیشماری از جنازه بر دست مسلمانان گذاشت که از روز جمعه تا دوشنبه هر روز زیادتر می شد. این کشت و کشتار سومین حادثه از سال 1999 در شهر جاس می باشد .
با اعزام نیروهای نظامی و امنیتی از سایر نقاط کشور ، اوضاع شهر جاس تحت کنترل قرار گرفت و از سرایت آن به سایر ایالتها جلوگیری شد.
امروز رئیس جمهور از فرماندار پلاتو خواست تا برای حفظ صلح و آرامش در شهر ، از معرفی رسمی دولت محلی جاس اجتناب کنند . بنظرم در هر صورتی بازنده این انتخابات ، مسلمانان خواهند بود چراکه در این ایالت قدرت در دست مسیحیان هست . چنانچه با شکایت به دادگاه بخواهند دستور ابطال انتخابات را بگیرند باز هم بر اساس قانون رئیس شورای شهر جاس عهده دار سمت خواهد شد که او هم مسیحی هست.
این واقعه و اتفاقات دیگری که در کشور در حال رخ دادن هست ضربه شدیدی به شعارهای رئیس جمهور مسلمان این کشور در زمینه برقراری حاکمیت قانون و ترویج دموکراسی و مبارزه با فساد حکومتی خواهد زد و مردم بیگناه نیز قربانی سوء مدیریت آنها خواهند بود .
بابانگیدا که دو سه هفته ای هست با من کار می کند ، پسر عمویش را در این واقعه از دست داده است و خانه و اموال پدرش نیز به آتش کشیده شده می گوید هرچند یارادوآ (رئیس جمهور نیجریه ) مسلمان هست اما اوضاع جامعه مسلمانان در زمان اوباسانجو (رئیس جمهور سابق ) بهتر از وضعیت کنونی بوده و شدت عمل وی بیشتر بوده است . جالب است بدونید که رئیس جمهور سابق که پرونده فساد مالی گسترده ای دارد و از حمایت بی دریغ آمریکایی ها بهره می برد و این روزها بعنوان نماینده ویژه سازمان ملل در بحران کنگو فعال شده ، از حامیان و عوامل روی کار آمدن رئیس جمهور فعلی است .
رئیس جمهور کنونی از بیماری کلیه و کبد رنج می برد توی این مدت چندماه اقامت در این کشور بارها شایعه مرگ وی را در رسانه ها و مطبوعات و محافل اینجا شنیده ام و تصور می کنم در صورت مرگ ناگهانی وی ، بحران عجیبی سراسر نیجریه را خواهد گرفت و این کشور شاهد تقابل خونین مسلمانان و مسیحیان خواهد بود .
انشاء الله در این مدت باقیمانده از سفر من ، اوضاع به آرامی پیش رود ، بعدش با خودشان و خدای خودشان.
تصورش رو بکنید توی این چندین ماه اقامت در نیجریه ؛ همیشه حسرت دیدن ایالتهای مختلف و آشنایی با فرهنگ های اونا رو از نزدیک می خوردم ، طبیعی است که وقتی با این ملت کمی جوش می خوری دوست داری از کم و کیف زندگی شون و عادات و رسومشون هم مطلع باشی. برنامه روز یکشنبه که حرکت کارناوال ابوجا در داخل شهر و رژه آنها در میدان Eagle بود بواقع پایانی بر این حسرت بود. باور کنید اگر خودم می خواستم در شرایط عادی چنین تجربه ای را داشته باشم فکر نمی کنم می توانستم به اون دست پیدا کنم. فکرش رو بکنید در عصر یک روز تعطیل شما بتونید گوشه هایی از فرهنگ 36 ایالت گوناگون با فرهنگ ، زبان ، پوشش ، ساختار حکومتهای محلی متفاوت و با یک پیشینه تاریخی پر رمز و راز را از نزدیک شاهد باشید . بدون اغراق بگم در ذهنم تصور چنین کارناوالی را از این نیجریه ای ها که به لحاظ برنامه ریزی وضعیت اسفناکی دارند نداشتم .

کارناوال ابوجا کاملا متفاوت با سایر کارناوالهایی بود که دیده یا شنیده بودم . گروه های بومی از ایالت های گوناگون با شکل و شمایل محلی و ایالتی با حمل نمادهای تاریخی و بعضا برگرفته از ماهیت روابط اجتماعی و چگونگی اقتصاد محلی ، حال و هوای خاصی را به این برنامه داده بودند. هر ایالت نماد خاص منطقه خودش را پیشرو کاروانش کرده بود یکی گاو ، یکی طاووس و برخی دیگر از ایالتها هم پیشقراول آنها پادشاه و همسرش بودند . شادی و نشاط همراه با موسیقی و رقص موزون محلی با ابزارآلات محلی که دست ساز بودند و از چرم ، چوب ، آهن و شاخه های برگ درختان ساخته شده بود ، توی تموم این برنامه ها موج میزد. بعضی از اونا خودوشن را با ساقه های گندم پوشانده بودن و به شکل یه خرمن کوچکی از گندم در آمده بودند، برخی دیگر لباسهایی از برگ درخت موز به تن داشتند که جالب بود . حرکت نمایشی دو تا کوتوله نیجریه ای و یک معلول که به شکل یه توپ غلت می خوردن بهمراه رژه اسب سواران ایالتهای کانو و کادونا به شکل قدیمی از دیگر صحنه های دیدنی بود .
بواقع بسیج کردن اینهمه آدم گشنه و فقیر برای یک نمایش فرهنگی چند روزه از شهرها و مناطق دور و نزدیک ، همت بالایی میخاهد. حیف که تبلیغات مناسبی نشده بود و خیلی از خارجی هایی که می شناختم از این رویداد خبر نداشتند ولی در مجموع چندین هزار نفری را جذب کرده بود.
گرفتن عکس یادگاری با اونا و بعضا پوشیدن ابزارالات محلی شون از سوی یه سفید برای اونا بسیار جلب توجه می نمود ، خیلی هاشون خودشون پیشنهاد می دادند و سعی داشتند غنای فرهنگی شون را به رخ بکشند . خب غنیمتی است ، این نشاندهنده زنده بودن فرهنگ و پیشینه تاریخی است ، ملتی که خود را اسیر حاکمین فاسد می بیند و بخش عظیمی از آنها شب را گرسنه سر به بالین می گذارند ، هنوز که هنوز است خود را غرق در باورهای ملی و محلی می بیند . نمی دانم ، شاید اگر روزی دروازه های تمدن و رفاه از سوی کشورهای صاحب سرمایه به روستاها و این گونه ایالتها برسد ، آنزمان دیگه نتوان سراغی از تنوع زبانی و قوی و قبیله ای نیجریه گرفت .
کشور ما هم در یک مقیاس دیگری ، از چنین تنوعی برخوردار است ، فکرشو بکنید یه کارناوال ایرانی از شهرها و استانهای مختلف ، به امید آنروز .

برای مراسم افتتاحیه رسمی کارناوال ابوجا دعوت شده بودم . بر اساس برنامه قرار بود از دیروز (5شنبه ) کارناوال سالانه ابوجا شروع بشه . امسال پنجمین سالی هست که این کارناوال در ماه نوامبر برگزار می شود. دولت نیجریه تلاش داردتا از این طریق بتواند گردشگرهای زیادی را به این کشور جذب کند و به گونه ای تصویر جدیدی از این کشور بزرگ با تنوع فرهنگی زیاد ارائه کند.
در این یکی دو ماهه بحث هایی زیادی توی مطبوعات در خصوص برگزاری این برنامه و هزینه های آن در این وانفسای ارزان شدن قیمت نفت و بحران مالی شده بود و نهایتا شخص رئیس جمهور موافقت کرده بود که این کارناوال با بودجه کمتری یعنی معادل هفتصد میلیون نایرا ( حدود 6 میلیارد تومان ) به مانند سالهای قبل ادامه پیدا کنه.
طبق برنامه اعلام کرده بودن که افتتاحیه ساعت 10صبح در محل میدان Eagle برگزار میشه ، با تاخیر یک ساعته هم که رفتم هنوز آنچنان خبری نبود . گروه های تشکیل دهنده کارناوال توی خیابون مستقر بودن و خیلی هاشون هم از فرط خستگی همینطوری ولو شده بودن. کاروانی از اسب سوار و شتر سوار و همچنین گروه های مختلف مردم که از ایالتها و اقوام و طائفه های مختلف با لباسهای رنگارنگ در دسته های گروهی مشغول رقص محلی بودند ، حال و هوای خاصی به خیابون ها داده بود .
البته کارناوال ابوجا اصلا قابل مقایسه با کارناوال های برزیل و لندن نیست ولی خب باتوجه به وجود بیش از 250 اقلیت قومی که دارای زبانهای گوناگون و فرهنگ و سوم متنوعی می باشند در صورت برنامه ریزی می تواند تبدیل به یک رویداد فرهنگی و توریستی مناسبی شود. در هلند که بودم هر ساله دو کارناوال برگزار می شد یکی کارناوال بسیار زیبا گل در ماه بهار و همچنین کارناوال میوه در ماه آگوست در شهر تیل بود که دوستان زیادی از کشورهای همجوار برای دیدن او به هلند سفر می کردند.
توی این چند روزه ابوجا حال و هوای خاصی داره ، امروز هم قراره برنامه ادامه پیدا کنه ، فردا مراسم مختص کودکان و نوجوانان در پارک هزار خواهد بود و برنامه اصلی هم که پایان بخش این کارناوال هست عصر روز یکشنبه با نمایش عمومی و رژه این گروه ها خواهد بود.


می گفت :
" همینطور که داشتم صدای افتخاری را از طریق گوشی ام می شنیدم و تکرار می کردم ، در ماشین را هم بازکرده و آهسته پیاده شدم ، شب بود و ماه وسط آسمون می درخشید چند قدمی که دور شدم ومی رفت که تو سیاهی شب گم بشوم ، نور چراغ ماشینی که ایستاده بود و نوربالا میزد باعث شد سرجام میخکوب بشم ، بی خیال افتخاری شدم ، ترس عجیبی سراغم اومد و آشوب تو دلم برپا شد که این موقع شب و توی این تنهایی ، با من چیکار داره ، همانطور که به سمت ماشین قدم بر می داشتم هزار تا فکر توسرم می اومد ، ولی خب مطمئن بودم که کسی با من کار نداره ، حتما آدرسی میخاد بپرسه . نزدیک که شدم ، راننده ماشین که تاکسی بود سرش را از پنجره درآورد و گفت این خانوم با شما کار داره ، نگاهی به عقب ماشین انداختم خانوم 27- 28 ساله ای را دیدم که یه لباس قرمز رنگ به تنش داشت ، وقتی دید من سوار نمی شم ، خودش پیاده شد و بی مقدمه گفت اگه میخای بمونم پول تاکسی رو بده تا بره ، تابحال هیچ خانوم غریبه ای اینطوری صریح با من حرف نزده بود ، داغی صورتم را از التهابی که تمام وجودم را گرفته بود حس می کردم ، اولین واکنشم این بود که متوجه منظورتون نمی شم ، در عین حال سعی کردم فاصله ام را باهاش بیشتر کنم ، فکر کردم شاید پول نیاز داره ، یه اسکناس 200 نایرایی درآوردم بهش دادم تا بتونه حداقل پول معطل موندن تاکسی رو بده و من هم از شرش راحت بشم ، مثل اینکه بهش توهین کرده باشم سریع ناراحت شد و پول را به سمتم پرت کرد ، تو چهره اش یه نوع حالت درماندگی موج میزد ، شروع کرد به زبان محلی کلماتی را بلغور کردن ، تو لابلای حرفاش چند دفعه کلمه "والله " را به کار برد ، قیافه بهت زده من را که دید و وسوال بعدی من از او که آیا مسلمان هست ، باعث شد تا توجیهاتی را برای من ردیف کنه از جمله اینکه اگه نمیخای بگو برم جای دیگه ، به پولش نیاز دارم ، سوالات بعدی من بیشتر عصبانی اش می کرد ، از اینکه می دیدم یه خانوم مسلمان به این راحتی تن فروشی می کنه برام زجرآور بود ، هر دفعه وسط صحبتهای من می پرید و می گفت ربطی به تو ندارد ، هزار نایرا بده بروم ، حس کنجکاوی و بعد نصیحت کردنم گل کرده بود ، راننده تاکسی هم هی غر میزد کی پول منو میده تا بروم ، گفتم پول تا با من ، بمان . خلاصه متوجه شدم دختری هست با 5 خواهر و 4 برادر و پدری که خانواده اش را رها کرده و گم و گور شده است. خرجی زندگی را ایشون اون هم با کار اضافه از این طریق در میاره . پیش خودم گفتم حتمن تو دلش میگه نصیحت های تو که برام نون شب نمیشه . چشماش همینو حرفا تائید میکرد ، حرفی برای گفتن نداشتم ،
یاد خاطره عصر جمعه ای افتادم که از سفر قم برمی گشتم تهران . جمعیت زیادی دانشجو و مسافر منتظر ماشین بودند . ماشینی کنار پام ترمز کرد و بوق زد ، فرد روحانی تو ماشین نشسته بود و راننده اش پشت رل بود ، گفت می تونم تا ترمینال جنوب برسونمت ، من هم از خدا خواسته سوار شدم ، تو راه باب خیلی حرفا باز شد از جمله اینکه بهش گفتم متاسفانه فضای اخلاقی جامعه ما خیلی خراب شده و بخش عمده ای از این اتفاق نیز محصول بی توجهی مسئولان به اوضاع اقتصادی و معیشتی مردم هست . سرش را بعنوان تائید تکان داد و گفت یه روزی مثل همین عصر جمعه که بر می گشتم تهران ، حوالی ساعت 12 شب رسیدم خیابان بعثت ، تو سیاهی شب یه دفعه دو تا نوجوان جلوی ماشین سبز شدند ، زدیم به ترمز و پنجره را که پایین کشیدم برگشت گفت حاج آقا خودم این قیمت ، خواهرم این قیمت ، اولش متوجه نشدم ، چی میگه این پسر ، دنیا داشت رو سرم خراب می شد ، با عتاب گفتم خجالت بکش ، اشک از چشمای پسره جاری شد و گفت حاج آقا ، پدرم سالهاست فوت کرده ، مادرم در بیمارستان بستری است اگه نتونیم پول عملش را جور کنیم دکترا گفتن می میره ، دو دستی تو سرم زدم و ...
تو این فکرا بودم که خاطره اقا سید مهدی قوام اومد به ذهنم ، پیش خودم گفتم ما که با اقا سید خیلی فاصله ها داریم ولی خب اگه بتونم این دختر مسلمون را حتی برای یه شب از این گناه دور کنم ، قدمی در حد وجدانم ورداشته ام ، دست کردم سه هزار نایرا بهش دادم و به راننده تاکسی گفتم این خانوم را برسون به خونش ، اینهم کرایه اش ......
داستان زیبای حاج اقا سید مهدی قوام را حتما در ادامه مطلب بخوانید.
طبیعی است پس از 4 ماه مسافر غربت آفریقا بودن ، دل آدم بعضی وقتها اون هم غروبهای تعطیلات آخر هفته اینجا، کمی بگیره ، امروز دختر عزیزم ریحانه وقتی گزارش نمره های 20 خودش را می داد ، بهش می گفتم داری حسابی مارو به خرج می اندازی ، در جوابم گفت جایزه من باشه فقط اومدن شما ، چیز دیگه ای نمیخام ، رابطه پدر و دختری یه چیز دیگه هست ، بیشتر احساس گرفتگی و شوق جدا شدن از اینجا سراغمو گرفت ، یه جورایی بهم ریختم ، یاد فرزاهایی از صحیتهای مرحوم دکتر شریعتی افتادم که همیشه در مشابه چنین لحظاتی جلو چشام بود و دوستی سبب خیر گشت و یادآور شد ، که الان شده ذکر حال و روزم :
" مثل هر آدم ضعیفی که در سختی ها بیش تر به یاد خدا می افتد و در بی کسی بیش تر می فهمد که خدا، تنها کس هر کسی است، خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشم های منتظرم طلوع می کند، حس می کنم، می بینم، دست های لطیف و حمایت گرش را بر روی شانه هایم لمس می کنم و از این همه لطف و مهر که به این بنده حقیر و بی ارج ارزانی داشته است، غرق هیجان و خجلتم.
خدایا! چندیست که زمان برایم به سختی می گذرد، از همه رنجهایم با غم و اندوه به تو پناه بردم و حال با تمام وجود به تو پناه می برم مرا از رنج چه غم که تو را دارم.
مرا همین بس که توفیق یاد تو و همنشینی تو و بندگی تو را یابم…
مهربانم! لحظاتی بود که خنده و گریه را به هم پیوستم… خندان گریستم! لحظاتی که تنهایی بر وجودم چنگ انداخته بود و رنج توان از قدمهایم می گرفت، زمین خوردم، با یادت برخاستم و ادامه دادم!
لحظاتی که هیچ پناهی را نمی یافتم و هیچ همراهی نبود، خدایا به تو پناه بردم! لحظاتی که دلم را مملو مهرت و ذهنم را سرشار یادت کردم و آن زمان آرامش یافتم.
.....